تبليغاتX
Daisypath Anniversary 

tickers Daisypath Anniversary tickers هبه رضوی

هبه رضوی

سلام  картинки

چطورید دوستای خوبم ؟

خوش میگذره؟دنیا به کامتون هست؟

خب الحمدلله همه چی خوب و مرتب 

بله دیگه میخوام بزنم تریپ نژاد*پرستی اونم در حد قاره آفریقا 

همتون میدونید که خونه ما تو یه مجتمع چند بلوکی هست 

توی این بلوک ما که 16تا واحد داره و ما واحد 14 هستیم 

ما طبقه چهارم هستیم و طبقه سوم زیر واحد ما قبلا یه خانواده سید زندگی میکردن 

2تا همسایه این ور اونورمون هم سید هستند 

حالا این آقای همسایه طبقه پایینی خیلی وقته رفته و به جاش یه مستاجر اومده 

این مستاجر هم اهل یکی از کشورهای آسیاییежик هست (بعدا میگم کجا)

زمستون که هوا سرد بود همه در و پنجره ها بسته بود

امااااا 

من چون یه آدم گرمایی هستم وسط بهمن پنجره اتاق کامپیوتر رو باز میذاشتم 

بعد همش دنبال بوووووو девочкаمیگشتم !!!!!!!!!!!!!!!

هی یه بوییی میومد یه شب که پنجره هم باز بود من کل خونه رو دنبال بو گشتم 

ولی هیچی پیدا نکردم 

وقتی هم سرم رو از پنجره میکردم بیرون این بو بیشترсмайлы میشد 

بازم نمیتونستم بفهمم بوی چی هست 

هی به سید محمد میگفتم آقا تو بویی حس نمیکنی میگفت چرااا ولی نمیدونم بوی چیه 

تا فروردین ماه این جریان بود ادامه داشت 

یه روز با داداشم داشتیم میرفتیم توی پارکینگ که آسانسور طبقه 3 وایساد

ما هم شوکه شدیم 

1آقای پوست تیره و مو قرمز که به یه زبون خاصی داشت همسرش یا دخترش رو صدا میزد

در آسانسور دقیقا روبه روی واحد ما هست پس وقتی بیاد طبقه سوم میشد روبه روی 

واحد این عزیزان 

بعد فکر کنید با عامل بوی خوشی که از زمستون فکرتون رو مشغول کرده 

داخل آسانسور باشید 

تا وقتی آسانسور به پارکینگ رسید من 4-3 بار رنگ عوض کردم

نه میشد نفس کشید نه میشد جلوی مماخش رو آدم بگیره 

از یه طرف هم بامزه حرف میزدن 

بله دوست جونیااا 

عامل ناشناخته پیدا شده بود و هوای قم هم گرم شده بود 

دیگه مرد میخواست پنجره باز بذاره 

یه بار با آقایی داشتیم میومیدم خونه من اشتباه به جای عدد4 ،عدد3 رو زدم 

 آسانسور  طبقه 3باز شد و منبع بو بهمون خورد عین این فیلم هااا دیدین یه دود سبز 

همه جا رو گرفته دقیقا اونجوری بود

از اون روز به بعد ما حواسمون به در و پیکر هست ولی این که دقیقا اینا طبقه پایین ما هستند 

یه مشکل بزرگ برامون درست کرده اونم این که 

حموم خونه ما هم بو گرفته چون مجتمع هست و هواکش حموم یکی هست 

دهن هبه داره این وسط سرویس میشه 

یه روز اینقدر عصبانی بودم به همسری گفتم برو به این نگهبانی بگو 

کدوم آدم ......... اینا رو آورده تو مجتمع ؟؟؟؟؟؟؟؟

همسری پرسید بعد دیدم آقایی داره میخنده 

میگم چی گفت؟

گفت اولا آفریقایی نیستند و هندی هستند

دوماااا تا بعد رمضون هستند بعدش میرن 

گفتم بگو رسما تا آخر تابستون دیگه چرا میگی بعد رمضون 

هرچی هوا گرم تر میشه خب مسلمااا بو هم بیشتر 

تا این هبه ای که میبینید تمام تلاشش رو میکنه که خونه اش بو نده 

یعنی بعضی اوقات که در پله های  اضطراری باز میمونه و از طبقه پایین بود میاد 

این جانب طی یک عملیات چیر*کی سریع اسپری خوشبو کننده رو خالی میکنم 

قبلا وقتی این خارجی ها رو میدیدم تو ایران خیلی دلم براشون میسوخت میگفتم گناهی هستند 

اینجا هیشکی رو ندارن و غریبا 

الان یه حس پلیدی در من بوجود اومده که بیا و ببین (الکی میگم)

پریروزااا که ورودی مجتمع دیدمشون بازم دلم سوخت 

خب اونا هم یه فرهنگی دارن و یه آداب و رسومی 

ما هم باید به عنوان مهمون تحملشون کنیم 

آخرش یا اینا از این خونه میرن یا مادیگه 

خب دیگه بسه زیادی خندید

از شنبه براتون به تعریفم بیام که ناهار رفتیم خونه مامانمینا تا عصر اونجا بودیم 

اتفاقی نیوفتاد تا یکشنبه که تولد برادرشوهری بود(ته تغاری)

کوکی درست کردم با کادو بردیم براش و شام هم اونجا بودیم 

خوش گذرونی کردیم برای خودمون 

دیگه دیگه دیشب هم مربا هویج درست کردم 

چه بچه خوبی شدم من نیگاااااا 

احتمال زیاد امروز هم همسری برام نخود سبز بخره 

چه دخمل зайчикخوبی شدم 

همینااا اتفاق خاصی نیوفتاده منпиксель برم ناهار درست کنم 

مرد خوبم،زودی بیا خونه که خیلی دلم برات تنگیده 

دوست دارم عشقم 

малышкаBye

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:30 توسط هبه | |

سلام  

خوبید عزیزانم 

روز زن بر همه زنای خوب مبارک باشه 

چه خبرا ؟چه میکنید ؟

میدونم خیلی وقته نبودم و حسابی از دستم عصبانی هستید 

ولی من توضیح میدم اگه قانع نشدید بعد بیاید من رو بزنید ؟

خوبه ؟

از 2هفته پیش شروع کنم 

یادتونه تو پست قبل گفتم قرار بریم اتاق نی نی دختر دایی سید رو تزئین کنیم 

همون روز این گل پسر به دنیا اومد و ما به جای تزئین اتاق رفتیم بیمارستان 

خیلی کوشولو بود

یه دسته گل خیلی شیک هم گرفتیم براش عکسش تو گوشی همسری هست 

اگه شد براتون میذارم 

چند روز بعدشم دوباره با مامانم رفتیم خونشون که باز من براشون کادو بردم 

یه ظرف +لباس برای نی نی + یه تاپ برای دختر دایی آقای خونه

مامانم هم یه شلوار لی خیلی ناز براش خرید 

این از جریان بیمارستان و نی نی 

حالا بریم سر وقت این که چرا این مدت نبودم 

من حدود 1ماه بود که میرفتم سرکار ولی صداش رو در نیاوردم 

چون موندنم زیاد معلوم نبود 

جایی که مشغول به کار بودم دفتر روزنامه بود و 2روز بود که فعالیتش رو آغاز کرده بود 

که من استخدام شدم 

هفته پیش هم استعفا دادم 

دلیل استعفا هم این بود که اونجا همه مدیر بودن و به قول معرف هر ننه قمری یه چیزی میگفت 

منم دیدم نه من اصلا نمیتونم با این وضعیت کنار بیام که هرکی یه ساز بزنه

به همین دلیل گفتم استعفا 

هرچی گفتن باشه حالا بمون صحبت میکنیم در این مورد گفتم اصلا راه نداره 

اینجوری که نمیشه کار کرد و من زیر بار موندن نرفتم 

دیگه الان شدم خانوم خونه و قرار بچه خوبی باشم و بشینم فیریز پر کنم 

روز پنج شنبه هم شام مهمون داشتم 

مامانیشینا اومدن خونمون 

چون مامان بزرگ سید از اصفهان اومده بود به این دلیل ما شام مهمونی دادیم 

بگم چیا درست کردم؟

چشم میگم 

منو:

پیش غذا: به دلیل گرمای بیش از حد هوا و سنگینی شام اصلی پیش غذا نبود

غذای اصلی :  قرمه سبزی (چون مهمون بود دیگ عکس گرفتم)

دسر: ژله فالوده+ ژله پرتقال+ کرم کارامل 

مخلفات: سالاد شیرازی + سالاد فصلته دیگه مدل کنجدی  +زیتون+ دوغ 

اینم عکس سس زعفرونی 

ژله فالوده رو از اینجا یاد گرفتم ولی چیز جالبی نشد 

هم به قالبم چشبید که مجبور شدم این مدلی ها تزیئنش کنم    1  звезда  2  

 بعضی ها پرسیده بودید چیکار کنیم برای تهیه ته دیگ کنجدی 

روغن میرزید کف قابلمه بعد هم کنجد خام  یکم زغفرون و نون رو میذارید 

بعد شام هم یکمی میوه خوردیم و رفتن

 روز جمعه هم قرار بود بریم اطراف قم 

جاتون خالی حسابی خوش گذشت و ناهار جوجه بود 

هدیه روز مادر مادرشوهری هم صندوق عقب بود و بحث به کادو رسید 

ما هم گفتیم کادو نشده که نمیشه بیاریمش ولی مادرشوهری گفت بیارید 

دیگه کادو مامان آقای خونه رو دادیم 

از پیک نیک برگشیم خونه که خواهرشوهری زنگید گفت 

ما هم میخوایم کادومون رو بدید ولی برای مامان بزرگ کادو نخریدیم 

شما هم کادو اون رو میارید با هم بیدیم 

گفتیم باشه 

رفتیم اونجا بعد شام مراسم کادو کادو بازی بود 

پدرشوهری میگفت مگه عروس بیاد تو این خونه از این برنامه ها باشه 

گفتم نه خیر هم همسری من خود جوش بود تو این کارا 

اونم خندید 

امروز ناهار هم خونه مامانمینایم 

خبر دیگه این نیست 

حالا بشینید عکس کادو ها блокнотرو ببینید 

کادو روز زن همسری به من به دلیل اینکه این جانب علاقه خاصی به ظروف آبگینه دارم 

گلدون آبگینه 

پروسه کادو ها امسال در این زمینه بود

کادو مادرشوهری   +  کیفی که خواهرشوهری کادو خریده بود

 یه بلوز هم بود که نشد عکس بگیرم

اول قرار بوده خواهرشوهری گلدون بخره بعد پشیمون میشه 

دقیقا منم قرار بود کیف بخرم بعد پشیمون شدم 

کادو مادربزرگ آقای خونه 

کادم مامانم 

این گلدون خوشگل هم دادشم بهم کادو داد 

من به چیزهای علاقه دارم و براشون ذوق میکنم که شاید خیلی عجیب باشه 

مثلا این تیله ها رو ببینید که خواهرم بهم کادو داده 

اینقدر ذوق کردم براشون که سید محمد همینجوری با چشمای گرد داشت من رو نگاه میکرد 

باورش نمیشد من براشون اینقدر ذوق کنم 

یا موقع خرید گلدون به پیشنهاد خودم گفتم برام آبگینه برام بخر به جای کادو 

بنده خدا هم قبول کرد 

با این که از این گلدونها از زمان مجردی داشتم و الان هم توشون گل دارم ولی خب این رنگیش نبوده 

من برم دیگه 

همسری مهربانم ، از وجود مادر به اسم زهرا(س) معلوم که باید  پسری به پاکی و مهربونی 

سید محمد من به وجود بیاد 

همه زندگی من ، همه وجودم ،بهت افتخار میکنم 

دوست دارم مرد رویاهام 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:30 توسط هبه | |

سلام 

خوبید دوست جونیــــــــــــا

عزاداری هاتون قبول باشه 

چه خبرا ؟چه میکنید ؟آخر هفته خوش گذشته ؟

ای وای چقدر سوال پرسیدم 

بریم سر وقت تعریف بله دوست های خوبم 

3شنبه شب یعنی شب شهادت مادرسادات شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه مسافرای کربلای ما میومدن 

چون کاروان پدرشوهری از تهران بود ایشون رو ساوه پیاده میکردن و بقیه راه رو تا قم 

خودشون باید می اومدن 

منم از عصرش برای ناهار فردا حلیم بادمجون درست کردم

آخه گناهی بودن 1هفته بود داشتن برنج میخوردن و گوشت و مرغ 

برای تنوع این غذا رو درست کردم چون حوصله نداشتم عکس نگرفتم 

ساعت 12و خورده ای بود من و سید محمد ماشین   برداشتیم رفتیم ساوه 

قم تا ساوه حدود 70 کیلومتر هست رفتیم اتوبان ساوه همدان 

منتظر پدرشوهری و مادرشوهری و برادرشوهری (داداش کوچیکه)

2:30 بود که رسیدن و برگشتیم قم 

صبح بیدار شدیم تندی کارمون رو کردیم رفتیم خونه پدرشوهری 

تا از در رفتیم تو سراغ سوغاتی ها رو گرفتیم از برادر شوهری 

بنده خدا بار اولش بود میرفت ما هم حسابی گیر دادیم به سوغاتی 

قبل رفتن که من سفارش روسری دادم که میرید برای من روسری بیارید 

حدود 10 تا روسری آورده بودن که من و همسری این 3تا رو انتخاب کردیم

1    2    3  

دیگه برای من این صندل رو آوردن+یه پیراهن که از گذاشتن عکسش معذورم(مرد نامحرم رد میشه)

برای سید محمد هم این تیشرت رو آوردن (ببخشید عکش بد شد)

همینا بود ؟آره دیگه 

ظهر هم دایی پدرشوهری اومد حدود ساعت 4:30 بود اومدن از زیارت 

ناهار هم دستپخت بنده رو خوردن و کلی تعریف کردن (اصفهانی اصیل هستند)

منم فقط به لهجه شون میخندیدم خیلی بامزه است عشق میکنم با لهجه شون 

هیچی دیگه اینقدر تعریف کردن که آب شدم ازhttp://up.patoghu.com/images/wvmwqj6j2nqq1i86ey0t.jpg خجالت رفتم لالا کردم

از خواب بیدار شدم یه نسکافه خوردیم و همسری داشت تو اتاق خواهرشوهری باهام حرف میزد 

که یه دفعه جیغشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه زدم 

دستم رو کشیدم رو زمین و یه سوسک خشک شده رو گرفتم تو دستم 

جیغ زدم و از اتاق پریدم بیرون 

تندی دستم رو شستم 

اولش همه فکر کردن با همسری دعوامfighting0061 Free Emoticons   Fighting شد 

چون چشمام هم از خنده اشک کرده بود 

دیگه برادرشوهری و خواهرشوهری و پدرشوهری اینقدر بهم خندیدن 

حاج آقا میگفت تلقین نکن بگو نمیترسم اگه 100 هزار تومن بدم حاضری بازم بگیری دستت ؟

گفتم نه؟

گفت 1میلیون چی؟

گفتم نه شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه من یه 1میلیون میدم به شما بیخیال موضوع بشید 

دیگه اینقدر خندیدیم 

شام هم خونه مامانمینا دعوت بودیم و کلی هم اونجا از شجاعتم تعریف کردم 

که چه بلایی سرم شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه اومد 

ولی خدایی تا یه ربع بعدش حالم خوب نبود 

اینم از این 

پنج شنبه هم خونه بودم تا شب که همسری شام دعوتمون کرد 

آخ چه حالی میده شوهر آدم شام دعوتش کنه 

وامممما روز جمعه که من عین بچه های خوب بیدار شدم به ناهار درست کردن و خونه مرتب کردن 

جاتون خالی ناهار خورشت کدو حلوایی درست کردم کیف کنیدااا

بعد 2دقیقه نبود ماشین لباسشویی رو روشن کرده بودم که مادرشوهری زنگید 

مادرشوهری گفت ناهار بیایید خونه ما 

از صبحش من و همسری دنبال بهانه بودیم بریم اونجا ولی رومون نمیشد 

دیگه مامان همسری شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهخودش گفت 

منم گفتم تا کار ماشین تموم نشه نمیتونم بیام 

میدونستم برم اونجا تا 11-10 شب خونه نمیام 

ساعت 1ونیم رفتیم اونجا حسابی خوش گذرونی کردیم 

بعد ناهار هم من و همسری تندی رفتیم طبقه پایین لالا 

عصر هم بیدار شدیم رفتیم گردش 

وسطی بازی کردیم من و خواهرشوهری و برادر شوهری (برادرشوهری کوچیکه)

همسری و باباش هم یه تیم 

اینقدر دیگه جیغ جیغ کردیم و بازی کردیم که دیگه نا نداشتیم 

اومدیم خونه مامانشینا که مهموناشون هم اومدن 

دیگه حسابی با مهمونا گفتیم و خندیدیم 

اینم از روز جمعه که ساعت 12 شب اومدیم خونه و زودی لالا کردیم 

روز شنبه هم من رفتم ارایشگاه 

همسری قان قان رو برد کارواش شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

جمعه که رفتیم گردش ماشین در حد جنگ خندق  گلی شده بود 

جدی جدی افتاده بود تو گل و کلی کثیف شده بود 

بعد رفتم خونه دختر دایی سید محمد همونی که نی نی تو شکمش داره 

قرار امروز بریم وسایلش رو تزئین کنیم  

تا10 شب اونجا بودیم بعد اومدم رفتم خونه مامانمینا یه سر به اونا زدیم 

آخه صبحش بابام تصادف کرده بود رفتیم ببینیم چی شده 

الحمدلله نه بابام چیزیش شده بود نه ماشین 

آخر شب هم اومدیم خونه 

یکشنبه هم خبری نبود همه چی خوب بود منم همش خونه بودم 

اااا

اااااااا

اا

دیگه همین 

خب خبر دیگه ای نیست 

تو خماری خبر باشید تا بیام بهتون خبر رو بدم 

آقای من تو بهترینی دوست دارم گل من 


نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:15 توسط هبه | |

سلام

چطورید دوست جونیایی من خوبید ؟

من از همین تریبون اعلام میکنم آمادگی هرگونه کتک خوردنی رو دارم

(اگه دلتون میاد)smile emoticon kolobok

چه خبرا ؟

چه میکنید ؟ما رو نمیبینید خوشید؟

روزای اول که نبودم هی میومدید میگفتید کجایی؟

این آخریاااا دیگه هیچ بنی بشری سراغی از ما نگرفتا

جونم براتون بگه که این روزها سرم خیلی شلوغه

از شلوغ یه چی اونور تر اصلا وقت سرخاروندن ندارم

یه عالمه کار دارم و زندگانی همینجوری وقتم رو  گرفته

هفته پیش که پدرشوهری و مادرشوهری و برادر شوهری کوچیکه رفتن کربلا

(خوش به حالشون)

خیلی دلم گرفت بد جوری دلم کربلا خواست یه چی میگم یه چی میخونیدااا

دیگه منم رفتم رو مود دپرس بودن و ننوشتم

قبل ترش هم سوژه ای نبود برای گفتن همش با همسری بودم

بچه خوبی هم بودم هیچ جا نرفتم

آماااا

جاتون خالی از چهارشنبه گذشته براتون بگم

شب پنج شنبه  مهمون داشتم از دوستای من و همسری بودن

چون خواهرشوهری و برادرشوهری هم تنها بودن گفتیم اونا هم بیان

بازم منوی هبه ای ترکوند

پیش غذا: کشک بادمجون مدل هبه ای

چون مهمون ها اومده بودن نشد جلوی اونا عکس بگیریم از تو قابلمه عکسیدم

غذای اصلی : زرشک پلو+مرغ

دسر:ژله آناناس + آلبالو با تیکه های آلبالو

مخلفات: سالاد-ترشی-دوغ

همسری نذاشت کارامل و پان اسپانیایی درست کنم

اینم عکس از دوتا سالادم  1    2  

سس سالاد

اینم یه تیکه از ته دیگ

مهمونی به خوبی و خوشی تموم شد و مهونا کلی از دستپختم تعریف کردن 

و گفتن در حد انفجار غذا خوردن (نوش جونشون)

بعدش نشستیم فیلم و عکس عروسی رو دیدیم و کلی گفتیم و خندیدیم

ساعت 1بود که رفتن

شب جمعه هم داداشم و خواهرم اومدن خونمون

 تا آخر شب زدیم تو سر کله هم و حسابی خوش گذرونی کردیم

ساعت 12 هم بردیم رسوندمشون خونه

واما روز جمعه

روز جمعه قرار بود حدود 14-12 نفر مهمون داشته باشم

 به صرف ابگوشت اونم در باغ

ولی دایی سید محمد گفته بود نه نمیایم (بهتر)

ما هم با دوستامون که چهارشنبه خونمون بودن و خواهر برادر آقای همسر

 و مادربزرگشون (مامان مامانشون)

رفتیم باغ فدک به صرف آبگوشت

دوستشون هم گفته بود سبزی رو میاره خدا خیرش بده

برادرشوهری هم که قرار بود خواهرشوهری رو میبره برای کنکور 

سر راه نون بخره

هبه هم فقط قرار بود ابگوشت درست کنه

از شب قبل گوشت و نخود لوبیا رو گذاشتم ببپزه 

یعنی شب تا صبح اینا رو گاز بود و در حال پخت

از ساعت 12شب تا 12ظهر جمعه داشت قل قل میکرد

همه چی له له شده بود و غلیظ

اینقدر گفتن تو عمرمون آبگوشت به این خوشمزه گی نخوردیم 

که من این آخریااا شک کردم دارن راست میگن یا الکی میگن

بعد ناهار دایی سید محمد و اهل بیتش اومدن باغ

 ولی با خودشون ناهار آورده بودن

یه یک ساعتی نشستن و ناهارشون رو خوردن و رفتن

ما هم بعد رفتن اونا دسته جمعی رفتیم جمکران

موقع برگشت هم ماشین ها رو زنونه مردونه کردیم

من و آقای همسری پشت فرمون بودیم

همسری با غیرت نمیذاشت ازش سبقت بگیرم

ولی من که هبه شوماخرینام

 در یک حرکت استراتژیک از همسری  سبقت گرفتم

ولی بعدش رفتم کنار تا همسری ازم بزنه جلو

آخه یه دفعه طوفان شن شد نزدیک جمکران چشم چشم رو نمیدید

 منم ترسیدم بعدش که بارون اومد هوا خوب شد

اینقدر خوشگل شده بود هوا بارون میمود غروب جمعه هم بود

خلاصه کلی کیف کردیم

زیر بارون قدم میزدم و به مناجاتی که داشت پخش میشد

 گوش میدادمتو مسجدهم نسبتا شلوغ بود 

منم تندی دعا خوندم اومدم بیرون

کلا حیاط مسجد جمکران رو خیلی دوست دارم یه صفای عجیبی داره

بعد از جمکران هم رفتیم خونه مامانشینا

یه یک ساعتی اونجا بودیم و امدیم خونه

این چند روز هم همش به ظرف شستن پرداختم

 چون یه کوه ظرف جمع شده بود

48 ساعت پشت سر هم مهمون داشتن همینه دیگه

دیگه خبری نیست

بازم از همتون معذرت میخوام که اینقدر دیر به دیر میام

ولی بدونید همتون رو میخونم ولی وقت نظر ندارم

تا اونجایی که بتونم میام کامنت میذارم ولی اگه کوتاهی میکنم ببخشید

همتون رو   دوست دارم

آقای من،همه وجودم تو بهترین و مهربون ترین مرد دنیایی

سید محمدم بدونkuss-0017.gif from 123gifs.eu Download & Greeting Card تو میمیرم

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 7:0 توسط هبه | |

سلام 

سال نو همگی مبارک 


تعطیلات به همه خوش گذشته ؟خب خدا رو شکر 


جون هرکی دوست دارید دعوا نکنید آخه چه جوری دلتون میاد 

اول از همه به ماهی جونم تسلیت میگم امیدوارم دیگه هیچ وقت غم نبینه 

از همه دوست جونی ها هم ممنونم بابتاین همه نظر های خوشگلشون 

شرمنده که نتونستم بیام به همتون سال نو رو تبریک بگم 

بریم سر وقت تعریفات 

همونجور که همتون میدونید از قبل از عید استاد همسری اومده بود قم 

ایشون در منزل خودشون مستقر بودن تا این که همسر و فرزندشون هم اومدن 

دیگه برنامه غذا درست کردن تموم شد 

همه دوستای همسری هم از شهرهای دیگه اومده بودن و سر آقای خونه هم حسابی شلوغ بود 

بعضی شبا همسری میرفت پیش دوستاش تا 2-1 

روز 28 فروردین بود که آقای استاد دعوت شدن کاشان خونه یکی از شاگرداشون که تو کاشان 

بسیار آدم معروفی هست یه چند نفری شدن و رفتن 

پدرشوهری هم گفت اگه آماده اید تا آقا میرن کاشان بعدش قرار برن یزد ما هم بریم مسافرت 

من و همسری هم قبول کردیم اومدیم خونه ولی دیدیم به هیچ کاری نمیرسیم 

تازه قرار فردا معاینه فنی رو بهمون بدن

خانواده پدری سید رفتن سفر حالا میگم کجا 

من وآقایی هم اومدیم خونه شروع کردم خونه رو مرتب کردن چون امکان داشت ما خونه نباشیم 

پدرشوهری بیاد خونه ما آخه تو خونه خودشون مهمون بود از شهرستان اومده بودن 

با این که خونشون 2طبقه است ولی به خاطراینکه مهمونا راحت باشن امکان این بود بیاد خونه ما 

یه مشکلی که قم داره اینه که بسیار زیاد طوفان میاد و خاک همه جا رو میگره 

گاز و تمیز کردم آشپزخونه رو به حالت خوشگل در آوردم که فرداش یعنی روز 1فروردین حرکت کنیم 

همه کارامون رو کردیم  ساعت 12 شب بود که همسری گفت یکی از دوستاش به زنش دعواش شده 

گفتم خب زنگ بزن بگو بیاد خونه پیشت شب عید هست و منم تو خونه هیچی ندارم 

به قول سید محمد پشه تو یخچال تیکاف میکشید چون میدونستم میرم سفر یخچال پاک سازی کرده بودم 

یکم گشتم دیدم  اااا نسکافه داریم شوکولات داریم یکم هم تخمه و میوه هم داشتیم

سریع وسایل رو مرتب کردم تندی رفتم تو اتاق پای pc  اونم چی شاتل 3گیگ بهم ترافیک عیدی داده بود

منم برای خودم تند تند بازی دانلود کردم 

یه بازی دانلود کرده بودم اون رو بازی میکردم 

از این جور بازی ها دوست دارم 

اصلا نفهمیدم کی شد ساعت 2ونیم و دوست همسری رفت 

صبح 1فروردین برادری زنگ زد ما رو از خواب بیدار کرد (مامانمینا 24ساعتی بود رفته بودن سفر)

سال تحویل رو هم من و همسری با چشمان نیمه باز گوزروندیمساعت 3صبح خوابیده بودیم 

خدایی تایم سال تحویل خوب نبود سال دیگه عوضش کنید 

چون میدونستم بعد ناهار قرار حرکت کنیم بریم سفر یه زرشک پلوی حسابی درست کردم 

ساعت 12 بود همسری آماده شد چمدون ها رو بذاره تو ماشین که دیرینگ دیرینگ 

گوشی سید محمد زنگ خورد که کجایی؟چرا نمایی نماز؟

سید محمد گفت کدوم نماز؟گفتن خونه آقا دیگه؟نماز جماعت؟همسری گفت مگه آقا اومده ؟

گفتن آره تا کاشان که رفته بودن خسته شده گفته یزد نمیرم 

هیچی من و همسری هم میخندیدیم که هی رفتنمون به عقب میوفتاد 

سید سریع رفت نماز بعدشم رفت ناهار برای خونه آقا گرفت و برگشت 

چون پدرشوهری نبود همسری باید مهمون داری میکرد 

کلی مهمون اومده بود خونشون باید میرفت به اونا میرسید منم هیچی نمیگفتم 

چون دوست داشتم همسری بهش خوش بگذره بعد 1سال دوستاش همه دور هم جمع شدن 

گناهی بود بخوام اذیتش کنم و غر سرش بزنم بگم نرو پیش اونا 

همه سال پیش منه چند روز هم پیش دوستاش 

وقتی سید محمد رفته بود نماز پسر بزرگ اقا گفته بود برو برام بلیط هواپیما بگیر برای مشهد 

اومد خونه اینترنتی داشتم رزرو میکردم گفتم یه زنگ به یکی از دفاتر بزنم 

زنگ زدم روز 1فروردین ساعت 2بعداز ظهر که عین این سرخوش ها دنبال بلیط برای مشهد

مدیر دفتر هواپیمایی خودش تو دفتر بود گفت ببین من دارم میرم چقدر طول میکشه بیایی؟

گفتم 1ربع که 10 دقیقه ای رسیدیم دفترش

قرار شد صبح زود یعنی 2فروردین حرکت کنیم بریم سفر 

پسر آقا رو قرار بود چند نفر ببرن فرودگاه ولی هیشکی بلد نبوده تهران رو 

به همین دلیل همسری سیدحسن(پسر بزرگ آقای استاد)رو برد فرودگاه 

ساعت 11 بود که اومد خونه 

زودی لالا کرد که برای بعد اذان حرکت کنیم 

تا همسری خوابید منم بازی رو به آخر رسوندم و برنده شدم 

قبل اذان بود که همسری رو بیدار کردم و حاضر شدیم بریم سفر

اراک نماز خوندیم و صبحونه خوردیم 

وقتی رسیدم ساعت 8صبح بود 

زودی یه چرت زدیم بیدار شدیم رفتم دوش گرفتم چون ناهار جایی دعوت بودیم 

آماده شدیم رفتیم ناهار 

ساعت 5 هم شروع کردم اماده شدن برای شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهعروسی 

آماده شدیم رفتیم عروسی  عروس از دوستای خانوادگی سیدینا بود در اصفهان 

دوماد هم تویسرکان-مادر عروس هم فوت کرده بود  کلی عمه های عروس گریه زاری راه انداختن 

بگذریم 

فردای عروسی هم پدرشوهرینا اومدن قم ما هم رفتیم کرمونشاه 

اونجا هم خوب بود  خوش گذشت 

فکر کنم 8-9 بود که اومدیم قم شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

وقتی رسیدیم قم  خواهر شوهری مسج داد که آقا اومدن حرم 

10 دقیقه نبود که اومده بودم تو خونه تندی لباس عوض کردیم و رفتیم حرم 

بعد حرم هم شام با عموینای سید رفتیم بوستان علوی 

تا ساعت 2اونجا بودیم 

فردا ناهارش هم قرار بود دسته جمعی بریم باغ فدک 

تا عصر اونجا بودیم و حسابی خوش گذرونی کردیم 

روز جمعه 91/1/11 ناهار مهمون داشتم 

عموینای سید محمد+خانواده پدری همسری

منو غذا 

پیش غذا: سوپ

غذای اصلی :قرمه سبزی

دسر: ژله پرتقال با تکه های +ژله بلوبری+ژله خورده شیشه 

مخلفات :دلستر+دوغ+سالاد همینا 

ساعت 1 شب جمعه ایام عید رفتیم خرید برای مهمونی روز جمعه 

مهمونی خیلی خوب برگذار شد قرمه سبزیم فوق العاده خوشمزه شده بود 

سیزده به در هم در منزل بودیم شامش هم خونه پدری سید محمد دعوت بودیم 

اینم از این 

دوشنبه 91/1/14

عروسی دعوت بودیم تهران 

بنا به دلایلی نشد من همراه همسری به عروسی برم 

آقای من که میره برای تهران تو راه سر سیلند میسوزونه کجا 80 کیلومتری تهران 

دیگه بقیه اش رو نمیگم که تا وقتی رسید Surprised Smiliesمن چند تا کفن پوسوندم 

ساعت 2 که رسیده بود در خونشون زنگ زدم گفت میام خونه میتعریفم 

اینقدر قسمش دادم که اگه تصادف کرده بگه که گفت نه ماشین خراب شده بود 

دیروز هم قان قان رو برد تعمیر گاه 

ولی دفعه آخری بود که همسری رو تهنا فرستادم جایی مردم و زنده شدم تا برگشت 

اینم از کل تعطیلات من و سید محمد 

دیشبم جاتون خالی داداشم سالاد ماکارونی درست کرد

چقدر نوشتم انگشتام کف کرد 

سید محمد بدون تو میمیرم همه وجودمی 

همسری مهربونم خیلی دوست دارم 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:0 توسط هبه | |

سلام hase-0128.gif from 123gifs.eu Download & Greeting Card

سلام بر همه دوستای مهربون و خوشگل خودم 

سلام بر همه خواننده های وبم که   بی سرو صدا میان و میرن 

چطوریــــــــــــــــــد؟الحمدلله که همتون شاد و خوشحالید 

چه خبرا ؟همه چی خوبه ؟خدارو شکر 

بله دوست جونیا سال 90 هم   تموم شد و رفت 

سال خوبی بود 

خیلی خوب خدا رو شکر که پر از شادی و انرژی خوب بود 

سال 1390 از موقع سال تحویلش سرشار بود از عشقو تا همین 24ساعت آخرش 

خدارو هزار مرتبه شکر برای سالی که گذشت 

سال 90 سالی  بود که من کربلا رفتم 

نجف رو دیدم کاظمین ، سامرا جاهای خیلی خوب 

بهترین اتفاق این سال رو شاید بتونم همین سفر رو بگم 

درسته سفر زیاد رفتم ولی هیچ کدوم مثل این سفر نبوده برام 

سال 1390 سال خرگوشی بود عین خرگوش تیزپا تند تند رفت



جالبه که سال دیگه سال شانس منم هست سال اژدهاااااا

دوستای خوبم ان شا الله سالی پر از عشق رو شروع کنید 

حسابی بهتون تعطیلات خوش بگذره 

موقع سال تحویل دعا یادتون نره ها 

خرگوش کوشولو12 سال دیگه اگه زنده بودیم بازم میبینیمت 

دوستای که رمز دارن بدو بدو بیان ادامه مطلب 

همسر خوبم ممنونم که بهترین لحظات رو برام بوجود آوردی 

آقای من ازت ممنونم که در کنارمی و گرما بخش دلمی

سید محمد خیلی دوست دارم 



حرفای خودمونی
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:10 توسط هبه | |

سلام    

خوبید دوست های مهربونم 

آخر سالی نزنید من رو 

واقعا شرمنده همتون هستم ببخشید دیگه 

میگم چرا نمینوشتم صبر کنید 

چه خبرا ؟همه کاراتون رو کردید ؟

آماده سال جدید هستید همه با صدای بلند جواب بدید 

آفرین چه دخمل های خوبی

این چند وقت که نبودم سرم خیلی شلوغ بود 

هم خونه تکونی هم این که استاد سید محمدینا از مشهد اومده بود قم 

بیشتر سرگرم مهمونی بازی بودیم 

از یه طرف هم ترافیکم تموم شده بود و ترافیک مجانی محدود از شاتل دریافت کردم 

تا این که دیشب متوجه شدم 3گیگ ترافیک هدیه از شاتل دریافت کردم 

وای نمیدونید چقدر خوشحال شدم 

خیلی صفا کردم 

چند روز پیشا یعنی 90/12/22 روز دوشنبه هفته گذشته 

قرار شد برای استاد من ناهار درست کنم 

جاتون خالی که چی درست کردم 

منو 

پیش غذا : سوپ جووووو مخصوص هبه ای 

غذای اصلی : خورشت کدو حلوایی + فقط عکس از برنجش گرفتم وقت نکردم از خورشت عکس بگیرم

کباب رولی که متاسفانه یادم رفت عکس بگیرم نزنید دیگه 

دسر: ژله +اینم یه نما دیگه از ژله 

مخلفات : زیتون+ترشی آلبالو+سالاد+ ماست +دلستر

ساعت 7صبح بیدار شدم به غذا درست کردن 

تا ساعت 12 که میخواستیم غذا رو ببریم خونه اون بنده خدا من همچنان پای گاز بودم 

فکر نکنید برای 1نفر بوده ها نه خیر برای حدود 8 نفر غذا درست کردم 

غذا دادیم در خونه استاد بزرگوار و رفتیم خونه  مادرشوهری 

هرچی گفتن بیایید ناهار گفتیم نه میریم خونه منتظر بودیم ظرفای غذا رو بگیریم 

از شدت ضعف و فشار و قند پایین این جانب دستم میلرزید عین منارجمبون 

با این که سید برام شربت درست کرده بود ولی اینقدر بد میلرزید که با شربت هم خوب نشد 

ساعت  14:36 بود که پدرشوهری مسج زد بیایید غذا رو ببرید 

رفتیم ظرفا رو گرفتیم و اومدیم خونه 

تا رسیدیم دیدم پدرشوهری مسج زد

 که آقا گفتند هرکی این غذا رو درست کرده با عشق درست کرده 

من همسری هم خیلی خوشحال شدیم و کلی کیف کردیم و خدا رو شاکر بودیم 

خیلی لذت بخشه آدم برای یه عارف غذا درست کنه 

فردای روزی که غذا یه عالمه درست کرده بودم و آشپزخونه رو ترکونده بودم اینقدر بهم ریخته بود 

صبحش مامانم زنگید که داییتینا برای ناهار میان 

منم تند تند همه ظرفا رو شستم و ناهار درست کردم 

ولی تا عصر عین جسد بودم 

اونا که رفتن ساعت 6بود من لالا کردم تا10-9 شب 

هلاک بودم نه خسته 48 ساعت پشت سر هم سنگین کار کردم 

این چند شب هم همش با همسری میرفتیم اینور اونور

یه شب شام خانه پنیر بودیم بعد رفتیم حرم

یه شب دیگه رفتیم آب میوه بخوریم مجدد رفتیم حرم 

حسابی برای خودمون هر شب به یه نحوری میرفتیم حرم 

خیلی خوش میگذشت هیشکی نبود و ساعت 2صبح ما تو حرم میچرخیدیم 

خیلی خلوت بود ولی چند روز دیگه مسافرها بیان اینجوری خلوت نیست 

در مورد عیدی هم فقط برای خواهرم  و خواهرشوهری عیدی خریدم 

بقیه رو قراره نقدی حساب کنیم 

برای خواهرم یه کیف کوشولو خریدم 

برای خواهرشوهری هم یه مانتو با برند اریکا گرفتم 

چون سایز اسمال نداشت و ما هم این رو پسند کرده بودیم مدیوم گرفتیم 

حوصله نداشتم از خریدهای خودم و همسری عکس بگیرم شرمنده 

دیگه این که بیایین ادامه مطلب تا برنامه امروز هم بهتون بگم 

آقای من خیلی دوست دارمballoons icon

 تو یه مرد فوق العاده جذاب و مهربونی

Bye



حرفای خودمونی
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:10 توسط هبه | |

سلام 

خوبید ؟چه مکنید ؟

کارو بار خوب پیش میره ؟

الحمدلله همه چی خوبه 

دوستای خوبم واقعا ممنونم بابت اون نظرهای نازتون در پست قبل 

کلی شرمنده کردید 

شرمنده که شکلک نمیذارم آخه وقت ندارم 

منم این دو روزه کار خاصی انجام ندادم 

سه شنبه با مامانم رفتیم نمایشگاه،چیز به درد بخوری نداشت ولی خوب بود بد نبود 

خواهرم فقط لباس خرید و ماچیزی نخریدیم 

بعد از نمایشگاه اومدیم خونه من و همسری رفتیم خونه مامانشینا 

یکم اونجا بودیم و حسابی حرفیدیم

نزدیک 10 بود که از اونجا اومدیم تند تند رفتیم شقایق یه مبلغی پول آوردیم 

اومدیم خونه مامانمینا 

حالا جریان مبلغ پول رو میگم 

برادری قرار بود گوشیش رو بفروشه 

چون ایشون وسایلشون همیشه در حد آک هست و فقط از تو جعبه در میاد 

خیلی حیفه که آدم بخواد از دستش بده

منم یه مقادیری پول جمع کرده بودم به همسری گفتم بیا بخریمش 

اینقدر گفتم و گفتم تا همسری مهربون قبول کرد 

گوشی قیمت فروشش در بیرون 300 و خورده ای هست ولی داداشی به ما 250داد

در حال حاضر همسری من یک گوشی Galaxy Gio  داره 

اینم از خرید گوشی آقای ما 

بریم سروقت مهمونی و بگم چی شد که قرار شد مهمون بیاد 

خونه مامانشینا که بودیم خبر دار شدیم که آقای مدیر کاروان کربلا هم قرار برای عروسی 

امشب بیاد قم ،دهه آخر صفر یادتون ما رفتیم کرج خونشون هئیت داشت ؟

به سید گفتم ببین پنج شنبه ناها رکه نمیتونم مهمونی بدم چون شبش دارم میرم عروسی

و به کل چیزی ازم باقی نمیمونه برای عروسی

چهارشنبه شب بهترین زمان هست برای دعوت کردن 

بندگان خدا هر موقع خواستم بیان خونه ما یه جوری شده که نشده بیان 

گفتن باشه،زنگ زد و سلام احوال پرسی 

از سیدمحمد اصرار اسرار از آقا علی انکار که نه نمیاییم چه زحمتیه 

علی آقا میگه سیدمحمد تو داری دعوت میکنی یا خانم هبییان ؟

سید محمد هم گفت نه من دعوت نمیکنم خانم هبییان داره دعوت میکنه 

ایشون هم جیغ و داد راه انداخت که نه بابا زنش داره دعوت میکنه 

بین رفقای سید محمدینا پسرهایی که ازدواج کردن اصلا زناشون از این کارا نمیکنن

و زیاد هم اجازه نمیدن زناشون با رفقا بچرخن 

منم عین خیالم نیست که سید محمد بره پیش دوستاشون و با اونا باشه 

چون میدونم به هسمری خوش میگذره ،بعدم هیچ لطمعه ای به زندگی من نمیزنه 

بگذریم 

آقای خونه گفت حالا که بابام نیست (حاج آقا کربلا هستند)

باید دیگه خونه ما بیایید 

قبول کردن و قرار شد چهارشنبه شب بیان خونمون 

بله بریم سروقت منو 

منو:

پیش غذا:سوپ 

غذای اصلی : مرصع پلو+هویچ پلو

دسر:ژله (وقت درست کردن ترامیسو رو پیدا نکردم)

مخلفات: سالاد+نوشابه+ترشی

یه کاسه یخ هم درست کردم برای بار اول بد نبود

این مطالب رو پنج شنبه 90/12/11 نوشتم بقیه مطالب در تاریخ 90/12/15 نوشته شده

سلام

خب نکشید من رو سرم شلوغ بود 

تند تند میگم 

تا کجا گفتم تا اونجا که قرار بود برام مهمون بیاد 

سید محمد رفت بیرون و من موندم برنج هام رو درست کرد 

وسایل شام رو آماده کردم سالاد درست کردم

سید محمد با مامانشینا یه ربع زودتر اومدن 

بعد هم مهمونامون 

برامون هم یه ظرف شیرینی خوری پایه دار ناز آوردن 

تا ساعت 12 حدودا بودن بعد رفتن 

این از جریان مهمونام  فردا صبحش ساعت کوک کرده بودم که بیدار شم و به کارهای 

قبل از رفتن به عروسی برسم 

من ساعت رو برای 10:30 کوک کرده بودم مامانم ساعت 9:30 زنگ زد 

گفت بدو بیا این جا 

گفتم چی شده ؟

گفت یکی از عمه هات و دوتا دختراش دارن میان 

گفتم باشه الان میام 

با سید محمد قابلمه ها رو جمع و جور کردیم و غذا ها رو بردیم خونه مامانمینا 

یکم خونه گرد گیری کردیم 

بعدش رفتیم بهشت معصومه (مادربزرگ مامانم اونجاست سالگرد فوتش بود)

شوهر عمه من میشه عموی مامانم به همین دلیل رفته بود پیش مامانش 

قرار شد برای ناهار هم بابام یه چند سیخ کباب هم بگیره که حسابی غذا زیاد باشه 

بعد ناهار تندی رفتم دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه 

ولی داشتم از خستگی میمردما 

عروسی هم خوب بود نه همچین خوش گذشت نه بد 

فقط یادمه اومدیم خونه و زودی لالا کردیم 

روز جمعه مامانم زنگ زد گفت ناهار بیایید این جا ما هم از خدا خواسته 

تندی حاضر شدیم رفتیم تا شنبه اونجا موندیم 

روز شنبه هم من و سید محمد رفتیم نمایشگاه 

آقا دوتا شلوار خرید با یه پیراهن 

منم یه مانتو تابستونی خریدم با یه تونیک 

زودی رفتیم خونه مامانشینا 

همسری هم شام دعوتم کرد منم قبول کردم 

آدم میشه همسرش شام دعوتش کنه و رد کنه ؟

شام رفتیم خانه پنیر،پیتزا خوردیم جاتون خالی 

حسابی خوش گذرونی کردیم و اومدیم 

روز یکشنبه هم خبری نبود 

داداشم رفت مشهد بعد که اون رو رسوندن راه آهن مامانمینا اومدن پیش من و سید محمد 

2ساعتی با ما بودن و رفتن 

در حال حاضر هم داره باد ما رو میبره از بس که طوفان شدیده 

همه زندگیم شد خاک 

الان 72ساعته در خاک غرق شدیم 

هر روز صبح به سیدمحمد میگم در خونه رو قفل کن بعد برو 

میترسم باد بزنه بازش کنه چون بینهایت شدت داره 

خدایا شکرت که همچین همسر خوبی به من دادی 

مهربون من،مرد خوب من  دیونتم عشقم 

من رفتم ناهار درست کنم 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:30 توسط هبه | |

سلام برا همه دوست جونی ها 

بدویید بیایید ادامه مطلب

بیایید دیگه bluerose

راستی همه نظرات رو میذارم بعد متن 

اونجا تاییدشون میکنم yellowlion


حرفای خودمونی
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:15 توسط هبه | |

سلام 

خوبید؟آخر هفته خوش گذشت؟ 

خدا رو شکر ان شا الله همیشه به همتون حسابی خوش بگذره 

بــــــــــــــلــــــــــــه عرضم به حضور منور و مسرور دوستان 

هبه که این جانب باشم این آخر هفته یه چیزی شده بود در حد مامان بزرگ زیزیگولو 

شب جمعه که همسری در حال درس خواندن بودند (جمعه امتحان داشت)

آن هم چه درس شیرین و جذابی فلسفه 

چون این مدت کمرم درد میکرد زیاد ظرف نمیشستم 

هینجوری ظرف کثیف میکردم و هیچ علاقه ای هم ندارم همسری ظرف بشوره 

ساعت 10-8 شب در عرض 2ساعت تمامی ظروف رو شستم خودم کیف کردم

جالبی غصه این جاست که من داشتم ظرف میشستم و مامانمینا و داییمینا در رنگین کمان 

در حال بازی بودند به منم گفته بودن بیا بریم ولی من با یک نه قاطع در کنار همسری ماندیم 

ظرف شستم و رفتمngo 

تا صبح هم بیدار بودم 

5صبح ازتو رختخواب بیرون اومدم و ماهیچه ها رو بار گذاشتم 

آخه قرار بود ناهار خواهرشوهری و برادرشوهریام بیان خونمون 

صبحونه آقای خونه رو دادیم و رفتیم لالا 

10 بود که مامانم زنگ زد ناهار بیایید اینجا به خواهرشوهر برادرشوهرت هم بگو بیان 

چون خواهرشوهری سرما خورده بود نیومدن و ما رفتیم خونه مامانمینا و قرار شد اونا شب بیان 

 menu

پیش غذا : سوپ جوووو

غذای اصلی : سیب پلو  * با ماهیچه + ته چین مرغ 

دسر :ژله 

مخلفات:سالاد-زیتون-نوشبابه

قرار نبود نه پیش غذا داشته باشم نه دسر 

وی یه دفعه ای شد به دلیل سرما خوردگی خواهرشوهری سوپ درست کردم 

و این که برادرشوهر کوچیکه علاقه ی خاصی به ژله داره به این دلیل ژله هم درست کردم 

عصر روز جمعه بعد از رفتن دائیمینا ما هم اومدیم خونه 

آقای خونه طبق معمول همیشه جارو برقی کشید و منم ته چینم رو آماده کردم 

چون صبح مرغ و ماهیچه رو پخته بودم فقط مونده بود برنج و سالاد رو درست کنم 

همه کارهام رو انجام دادم و آقای خونه رفتند دنبال برادر های محترمشون و خواهرشون 

چون حاج آقایینا رفته بودن فرودگاه ماشین هم اونجا گذاشته بودن 

این طفل های معصوم بی قان قان مونده بودن

اومدن خونه وسایل همه آماده بود رو اپن فقط مونده بود سفره پهن بشه 

شام خوردیم موقع شام هم فیلم دیدم 

هرکاری کردم که خواهرشوهری ظرفا رو نشوره فایده نداشت 

خواهر برادری من رو از آشپزخونه انداختن بیرون و خودشون شروع کردن به شستن 

هرچی به سید محمد میگم بیخیال فردا صبح میشورم 

گفت نه خیر برو بیرون 

چون 24ساعت بود درست حسابی نخوابیده بودم نا نداشتم دیگه به همین دلیل حرف گوش کن شدم 

بعد از این که همه جا رو برق انداختن من و خواهر شوهری نشستیم عکس دیدن 

آخر هفته علوسیدعوتیم و من نمیدونم چیکار کنم برم نرم ؟موندم 

آخر شب هم رفتیم رسوندیمشون در خونه 

موقع برگشت سید محمد گفت کیف پولم نیست!!

رفت تو خونه رو گشت نبود تو ماشین هم دوتایی چند بار گشتیما www.smilehaa.orgنبود 

مدارکی که تو کیفش بود هم کم نبود:کارت ملی-چند تا کارت اعتباری-کارت شهریه

وحدود70-60 تومان پول نقد میگفت کی بره المثنی دوباره بگیره ایناش خیلی سخته 

اومدیم خونه و تمام مسیر رو مجدد نگاه کردیم نبود 

بعد از دقایقی گشت در ماشین کیف هسمری کنار ستون در قاقان بوده چون کیفش مشکی هست 

و تاریک هم بوده ما ندیده بودیمش خدا رو شکر اونم پیدا شد 

پیدا شدن به همراه نذر،نذر یکی از دوستای سیدش میکنه و زودی کیف پیدامیشه 

خدایی امام زاده های مجربی هستند من چند بار امتحان کردم جواب گرفتم 

یه بار یه فلشم گم شد تمامی عکسهایی که داشتم روش بود 

داشتم دیونه میشدم بعد یه روز صبح از خواب بیدار شدم سریع نذر سید محمد کردم 

اتفاقا دم دمای عید بود شب نشده فلشم رو پیدا کردم تو خونه بود تو یکی از کیفهایی که داشتم 

بعدم سریع رفتیم عابربانک یه پول نو خوشگل هم بهم داد و منم سریع نذر رو پرداخت کردم 

دادشم میگه امام زاده آنلاینه

اینم از این امشب هم پدرشوهری و مادرشوهری از مشهد اومدن میریم اونجا 

خبر خاصی نیست هرچی شد زودی میام میگم

هنوز هم تو کفم که چطوری از ثبت موقت خارج شده 

*: چون میدونم الان میایید میپرسید سیب پلو چیه این لینک رو بخونید و حتما درست کنید 

سید محمدم،قربونت برم که اینقدر خوبی و هوای من رو داری

حاضرم به خاطر تو همه کار کنم عشق من 

آقای خوب من دوست دارم 

Bye

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 16:45 توسط هبه | |